تبليغاتX
...

فصل سرخ

 


این هم یک غزل تازه


فصل سرخ

آنکه فصـل ســرخ  را اعــــلام کرد 
سنـگ را،آیینـه را گــم نـام کـــــرد 

آمـــد و شبنامه یی بی نـــــام را
در تمـام کوچــه هــا لیــلام کــرد

روز های رنگ رنگی را  کســـی
در نگاهش خیره کرد و شام کـرد

دست خونین شب ِ پر دود و درد
عاشق  بیچاره را اعــــــدام  کرد

 

 

       تنها صداست که میماند..

دسته یی صمیمی جوانان نویسنده ی بلخ  ـ که من هم شامل این دسته هستم ـ ، جوزای امسال با هم یکجا شده حلقه یی را بنام حلقه فرهنگی زلف یار تشکیل دادیم ، ما بچه ها به این جمع فرهنگی خوش بینانه مینگریم ، زیرا این حلقه را بر اساس روحیه خویش ساز و سامان داده ایم و هفته وار فعالیت های خویش را که خوانش مجموعه ژانر های ادبی اعم از شعر ، داستان و طنز است، آغاز کرده ایم .

صمیمانه مینشینیم و عاشقانه زمزمه میکنیم و همزبان و همدل یکدیگر میشویم و فضا آکنده از  عطر گلهای صمیمیت ، شعر و شور میشود. و انگار در میکده های حافظ ، در خانقای مولانا ، در خلوت های سپید شاملو ، در خانه یی ابری نیما ، در فضای عاطفه های فروغ و... . گرد هم آمده ایم و پر از چراغ های رابطه میشویم .

و در چنین فضا از یک دیگر میشنویم و آزادانه و صمیمانه به یگدیگر نظر میدهیم ،  در حین حال نشریه بنام ترنم داریم که در حقیقت صدای رسای ماست که بلند میشود و بلند میشود و چون فروغ فرخزاد به این باوریم که ـــــــ تنها صداست که میماند ـــــــــ  و حالا نیز عاشقانه میرویم و میرویم و میرویم .....

!! نوشته شده توسط فیاض ویرا | 5:28 بعد از ظهر | جمعه دوم شهریور 1386 •