با یک سلام
تو با تمام ِ روح و تنت تازه میشوی
تا هست روح در بدنت تازه میشوی
تا تازه تازه تازه شوی با تمامی یی
گل های سرخ ِ پیرهنت تازه میشوی
گاهی کنارپنجره گل میکنی ،دمی
با یک سلام ..یک سخنت تازه میشوی
امصبح را به حسرت دیدار کشته یی
فردا مگر برای مَـــنَت تازه میشوی ؟!
***
بلبل ،بهار ،پنجره ،گل ،این اتن اتن
با ساز تَن تَــتـَن تَـنـَـنَت تازه می شوی
چند غزل تازه
صبحی رسیده...
دیگرنمی شودکه چنین سردوخسته بود
یا که به پای فاجعه یی پای بسته بود
دیگر نمی شود که در این انزوای تلخ
در انتظار چهره ی فردا نشسته بود
از خویش از زمین و زمانه بریده و
از زنده گی و دار وندارت گسسته بود
صبحی رسیده باز هوا تازه کن رفیق
باید چقدر خسته و سرد و شکسته بود؟!
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را تا که ببینم هستم
ای که دل رابه سر زلف قشنگت بستم
سالها شد به غم و وسوسه واین دوری
غرق ِ حال تو هوای تو و مست ِ مستم
من که آیینه ی چشمان تو بودم روزی
من که آیینه ی چشمان تو بودم ،هستم
بی تو تنهاتر از آنچیز که می پنداری
سرِ راهِ تو به یاد خوش ِ تو بنشستم
سر ِ راهت که بیایی و ببینی روزم
و خدا رحم کند تاکه بگیری دستم
قفس ، پرنده و...
قفس ،پرنده و این روزهای سردر گم
و خاطرات تو ای آشنای سردر گم
و خاطرات همان روز ِ روشن ِ که شدیم
دو تا پرنده ی تا ناکجای سر در گم
دو تاپرنده ی عاشق،دو تاپرنده ی مست
دو تا پرنده ی بی دست و پای سردر گم
چقدر گم شده بودند تا به همدیگر
میان همهمه ها این دو تای سر در گم
در این زمانه ی بی همنفس،نفس بودی
و آفتاب ِ دل ِ روز های ســــــــر در گم
ای آنکه در نگاه تو ...
زیبای من ، ترانه ی من ، روزگار من
زیبای من بهشت من است و قرارمن
بگذار در نگاه ِ تو یک لحظه گم شوم
ای آنکه در نگاه ِ تو باغ ِ انار من
چشمان تو پگاه قشنگیست از بهار
چشمان تو دو دشت ِ پر از لاله زار من
بـــگــذار تا که سیر ببینم ترا دمی
ای باعث ِ شگفتن من ! ای بهار من
ای ماه ! باز گمشده یی پشت ابرها
زیبای من ! ترانه ی من ! روز گار من !
