تبليغاتX
... -

 

سلام عزیزان ...دیر رسیدم . با تمام دل این دو غزل تقدیم تان !

 

**

باز با چشمان خسته بیقرارش میشوی

بیقرار لحظه های انتظارش میشوی

 

گر چه دیگر خسته ای بشکسته ای، اما چقدر

باز هم آیینه و آیینه دارش میشوی

 

از غزل از آرزو سر شار می سازد ترا

تا که محتاج نگاه بار بار ش  میشوی

 

رو مگر دان از من بیچاره ات ، ای زندگی

کاین دل بیچاره را دار و ندارش میشوی

 

تا به کی ای سنگ خو ! ای یار آخر تا به کی  

گرمی آواره گی  روز گارش میشوی

 

 **

خدا دو چند نمودست ناز چشمانت

و کرده هست تباهم نیاز چشمانت

 

مرا دوباره دوباره به خویش میخواند

دوباره مردم بنده نواز چشمانت

 

هزار پنجره پر میزند دلی تا تو

دلی به سمت افقهای باز چشمانت

 

ندانم این چه نگاهیست، آه جادوگر!

ندانم این که چه رازیست راز چشمانت

 

که شهر دربدر  و کشته کشته کشته ی تو

که شهر کشته ی شور و گداز چشمانت

 

چه عالمی ست پُر از سوز و ساز و آوازه

نگاهِ پر شرر کارساز چشمانت

!! نوشته شده توسط فیاض ویرا | 4:28 بعد از ظهر | چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 •